بیاد پدرعزیزم، عبدالرحیم

لحظاتی در تاریخ زندگی هر انسانی هست که هیچگاه فراموش شدنی نیست!
روز دوشنبه 20 اسفند 86 برابر با 10 مارس 2008 ساعت 9 و30 دقیقه شب از طریق برادرم توفیق خبر مرگ پدر عزیزم عبدالرحیم را دریافت کردم. لحظه ای سخت و فراموش نشدنی در زندگی من به ثبت رسید. پدرم که 83 سال سن داشت ساعت 6 و40 دقیقه صبح جان سپرده بود مراسم خاکسپاریش با شرکت بیش از هزار نفر از مردم کامیاران و دوربر انجام شده است.
آخرین مورد تماس تلفنی من با پدرم دو هفته پیش بود. طی این مدت متاسفانه او توانایی حرف زدن را نداشت.
روز 26 فوریه 2008 در آرزوی این بودم که با پدرم تلفنی حرف بزنم، چرا که روز قبل تر شنیده بودم او بشدت بیمار و مریض است. در طول آن روز چندین بار تلاش کرده بودم که با او حرف بزنم اما توانایی حرف زدن را نداشت تا اینکه ساعت 8 شب زنگ تلفنم به صدا در آمد، گوشی را که برداشتم بهمن برادر عزیزم با صدای غمگینی گفت پدرم حالا میتواند حرف بزند.
من اولش خیلی خوشحال شدم، وقتی گوشی را به دست پدرم داد صدای لرزان و ضعیف پدرم تکانی را در قلبم وارد کرد. او میگفت:" خیلی مریض است و امیدی به زنده ماندن را ندارد." من هم می گفتم :"امیدوار باش تسلیم نشو من میخواهم دوباره تو را ببینم بخاطر من هم که شده امیدوار باش."
بعد از صحبتها که گوشی را گذاشتم، بسیار متاثر شدم، دوست داشتم یک لحظه پر می کشیدم و می رفتم او را در آخرین لحظات زندگی اش در آغوش می گرفتم. عمیقا به فکر او بودم، زندگی پدرم مانند یک فیلم سینمائی جلو چشمم می گذشت.
انسان زحمتکشی که زندگی شرافتمندانه ای را تا این لحظه پشت سرنهاده بود. او مورد احترام مردم کامیاران و منطقه بود. او انسانی اجتماعی با مراوده های فراوان بود. دوران نوجوانی اش با رنج و محرومیت سپری شده بود. بعد از ازدواجش با مادرم، بچه های پشت سر هم که عددشان به 12 نفر رسیدن در ابتدا زندگی را بر او دشوارتر کرده بودند. مرگ برادرم صدیق که در سن 17 سالگی در درگیری با نیروهای سرکوبگر رژیم اتفاق افتاده بود اثری غیر قابل جبران بر او و مادرم گذاشت بود. وضعیت زندگی من هم تقریبا بمدت ده سالی از زندان جمهوری اسلامی تا فعالیت مصلحانه در صفوف کومله برای آنها به حالت کابوس بود.
من بعد از سن بلوغیت، روش زندگی را از پدرم نیاموختم و او هیچ تاثیری در سرنوشت زندگی من نداشت. اما احساس عاطفی و عشق و احترام من به او بسیار عمیق است، برای همین او برای من عزیز است.
در این لحظه که بیاد او این مطلب را می نویسم احساس میکنم ممکن است شریط زندگی من باعث کوتاهتر شدن سن پدر و مادرم شده باشد وعذاب وجدان تمام وجودم را در بر میگیرد اما این در حالی است عامل اصلی کلیه مشقاتی که به زندگی ما تحمیل شده وجود جمهوری اسلامی بود که این نوع زندگی را به من تحمیل کرده است.
دیگر هیچوقت او را نمی بینم، اما محبتهای او در وجودم تنیده است! او هر وقت با من روبرو میشد، از ایده و اهدافم انتقاد میکرد اما در غیابم مدافع اهداف و آرمان و شخصیت من بود. در این لحظه آرزو میکنم او را در آغوش بگیرم، اما مانع اصلی وجود منحوس جمهوری اسلامی است! قطعا عامل اصلی دوری من از پدر و مادرم وجود جمهوری اسلامی است. مرگ پدر و مادرم نفرت من را نسبت به این رژیم اسلامی صد برابر کرده است.
طی 25 ساله گذشته جمعا 3 مورد با مادرم و 4 مورد با پدرم ملاقات کرده ام.
مورد اول سال 1984 در اردوگاه مرکزی کومله در مالومه کردستان عراق همراه مادرم بود.
مورد دوم سال 1986 بعد از یک درگیری در منطقه ژاورد سنندج زخمی شدم با حمایت یک خانواده که در منزلشان مخفی بودم موفق به دیدار با پدر و مادرم شدم.
مورد سوم سال 1991 قبل از آمدنم به اروپا همراه مادرم در شهر سلیمانیه او را ملاقات کردم.
آخرین مورد سال 2006 که مادرم دو سال قبلتر فوت کرده بود در شهر سلیمانیه پدرم را ملاقات کردم.

3 مورد تلاش پدر و مادرم برای ملاقات با من بدلیل جنگ و درگیری در زمانی که من در صفوف کومله فعالیت میکردم بدلیل درگیر شدن با نیروهای رژیم ناکام ماند.
1 در شاخ شکن کامیاران 2 در روستای پشاوه کامیاران 3 در منطقه شلیر مرز ایران و عراق
یاد و خاطره پدرم و مادرم همیشه در قلبم زنده است.

من از راه دور از تک، تک شرکت کنندگان در خاکسپاری پدرم و از همه آنها که روز 21 اسفند در مراسم یادبود او در کنار خواهران و برادرانم هستند تشکر و قدر دانی میکنم. به برادران و خواهرانم و به عمو عبدالکریم تسلیت می فرستم.
رضا کمانگر

11 مارس 2008

www.r-kamangar.com