|
نامه های از ایران به رضا کمانگر آقای کمانگر سلام من یکی از بازدید کنندگان همیشگی وب سایت شما هستم قبلا هم یادداشت گذشته بودم. امروز یه کم دلم گرفته بود خواستم باهاتون درد دل کنم میدونم سرتون خیلی شلوغه و اصلا وقت نمی کنید ولی هر زمان وقت و حوصله داشتید این ایمیلو بخونید من قصد گله و شکایت از کسی رو ندارم فقط سئوالهای تو ذهنم هست. این حرفا رو به عنوان حرفای یه دختر 26 ساله از ایران بشنوید اصلا به این فکر نکنید که من کی هستم. هفته پیش دعوای سختی با مادرم داشتم به خاطر یه موضوع الکی دعوا خیلی بالا گرفت: من تو این سن دقیقا یک ماه پیش تو آینه به خودم نگاه کردم گفتم مگه من چند سال عمر میکنم که اینقدر ابروهام به هم ریخته شاید این مرد رویایی با اسب سفید از راه نرسید اجازه ابرو برداشتن من صادر نشد موچین رو برداشتم و چند تار مو رو از زیر ابروم برداشتم فقط ابروهام مرتب شد به حالت ابرو اصلا دست نزدم و کسی هم منو میدید خیلی دیر متوجه تغییر در صورتم میشد مامانم هفته پیش متوجه این چند تار مو که برداشتم شد، بلایی به سرم آورد که توصیفش را نمیتوانم بکنم موهایم را کشید گفت پررو شدی گفت آرایش میکنی کرم ساده ای رو که میزدم برداشت و مخفی کرد گفت دیگه حق نداری دانشگاه بری دانشگاهت به درد بخور نیست ("البته من گوش نکردم و رفتم") گفت باید بزاری ابروهات بازم بیاد و گرنه یا می کشمت یا خودمو می کشم می گفت منو مسخره مردم کردی تو سر و صورت خودش می زد و میگفت دیدی چطور آبروم رفت - هر کس حرفاش رو میشنید فکر میکرد چه اتفاق مهمی بوده که آبروش تو در و همسایه رفته - و خیلی از مسائل خصوصی خودم که روم نمیشه بگم برام تحریم کرد..... حالا یک هفته است اصلا با هم حرف نمی زنیم جواب سلام منو هم نمی ده جرم من بدبخت فقط برداشتن چند تار مو بود اون همه حرف رو شنیدم چون به نظرش یه دختر نباید دست به صورتش بزنه نباید آرایش کنه (البته آرایشی که از من دیده بود فقط معنای مرتبی داشت نه آرایشی که کسی متوجه آن بشه شاید هم این نظر من باشه البته که در هر صورت فکر میکنم این قضیه خیلی شخصیتر از اونه که کسی در موردش نظر بده....) امروز پیش خودم فکر میکردم یه زن که حتی تو مسائل خصوصی خودش آزادی نداره آیا می تونه آزاد اندیش باشه؟ من که هنوز تو سن 26 سالگی برای رفت و آمدم بازخواست میشم دیگه چه حقی دارم آیا من اصلا آدم هستم؟ هنوز با دختر مثل یه موجود بدون اختیار برخورد میکنن داشتم یه سری از متن های سایت شما رو بازم می خوندم با خودم فکر می کردم این آزادی که شما میگید برای زنهایی هست که تو محیط غرب بزرگ شدن و خیلی چیزا براشون حل شده من که هنوز نمی تونم پله اول رو بگذرونم چطور می تونم آزاد اندیش باشم چطور به آزادی فکر کنم وقتی اولین زندان بانان من خانواده ام هستن نه جامعه ، وقتی تو مسائل خصوصی من دخالت میشه و اجازه داده نمیشه و خیلی بد برخورد میشه چطور به چیزاهایی بزرگتر فکر کنم؟ ببخشید وقت شما روگرفتم من تسلیم این سنت خشک و پوسیده هستم موفق باشید پرستو از تبریز 14.12.2008
اگر حرمت انسان به تارموهای پشت ابرو گره خورده؟ بهتر ا ینکه سریعتر این حرمت کذایی را زیر پاه نهاد، له کرد!
پرستو عزیز سلام، ساعت 3 نیمه شب است از سر کار برگشتم با دیدن نامه ات، من هم دلم گرفت. دلم گرفت نه بخاطر اینکه مامانت با دختر 26 ساله اش برسر تار موهای پشت ابرویش دعوا میکند، دلم گرفت برای اینکه تو میخواهی تسلیم زندانبانان خانواده شوی!؟ یک بار در یادداشتی برایت نوشتم، همه دختران باید تلاش کنند یاغی از ستم باشند. آن زمان پیش شرط را تحصیل کردن میدانستم. الان هم تحصیل ارکان مهم یاغی بودن از ستم است، اما باید شهامت داشت تا یاغی از ستم بود. انسان وقتی این شهامت را پیدا میکند، عرصه های در مقابلش قرار میگیرد که باید موضع بگیرد جواب رد داشته باشد. فرهنگ، قانون و مذهب تا رودر رو ایستادگی نکنید تسلیم شدنی نیست. باید به این فرهنگ گندیده گفت حیثیت و کرامت و شخصیتم به تارموهای پشت ابرویم گره نخورده است. باید به این مذهب هم گفت من بالغتر از آنم که بدلیل زن بودنم موقعیت درجه دو را برایم رزرو کرده است. به این قانون هم باید گفت من دیگر بدلیل زن بودن برده نیستم، انسانتر از قانونگزارانتان هستم. پرستوعزیز، سئوال داشتن در کنار قبول و یا تسلیم شدن به قانون پوسیده پشیزی ارزش ندارد. چراکه تو میدانید این ناشی از کم معلواتی تو نیست، ناشی از تسلیم شدن تو است. هزار سئوال داشته باشید خودت باید جواب بدهید. پرستو جان، آزادی و رعایت حقوق فردی فقط برای زنان و مردان غرب نیست، اتفاقا در کنار دست تو انسانهای بیشماری روزانه برای بدست آوردن آن با قانون، فرهنگ و مذهب بعناوین مختلف میجنگند. زندانها پر است، اگر کمی گوش کنید صداهای زیادی را میشنوید. یک نکته مهم، احتمالا خود مادر تو هم جزو بی حقوقترین آدم ها است؟ که خود او هم تحت عنوان شرف و حیثیت و کرامت به حریم شخصی انسانی 26 ساله بجرم دختر بودن تجاوز میکند. راستی تاکنون چه اندزه حقوق فردی او هم پایمال شده است؟ ممکن است خود او درک نکند اما جامعه که شاهد است. بی حقوقی زن در جامعه ما به هویت قانون تبدیل شده است. اما در نظر بگیرید اگر پسران ریش میتراشند و اُدکلن به خود میزنند به چشم چرانی با دختران دیگر مشغول میشوند مایه افتخار این نوع مادران و در کل این فرهنگ ضد زن است. پرستو عزیز، دل گرفتی هردویمان را تقسیم بکنیم، تو اجازه نده کسی موهایت را بکشد، سعی کن با زبانی منطقی و تیز از حق خودت دفاع کن و بگو تو دیگر بچه نیستی که احتیاج به سرپست داشته باشید. تازه کسی حق ندارد موهای یک بچه را هم برای تسلیم شدن بکشد. میدانم این نامه هم دردی از دل غمگین تو دوا نمیکند، امیدوارم همچنان تماست را با من ادامه بدهی! هرچند احتمالا مادرت به من اعتماد نکند و نشناسد، اما اگر لازم میدانید من حاضرم باهاش تماس بگیرم بهش بگویم دست از سرت بردارد. تصمیم با تو است. رضا کمانگر
آقای کمانگر سلام، از جواب نامه خیلی خوشحال شدم و چند بار خوندمش خوشحالم حداقل یکی هست که درکم میکنه من همون اول هم گفتم قصد من این نبود که شما رو واسطه کنم یا گله و شکایت مادرم رو بکنم فقط دوست داشتم شما به عنوان یه مدافع آزادی، حرف یه دختر ایرانی(تبریزی) رو بشنوید شاید این مشکله منه و این موضوع برای خیلیها حل شده ولی به هر حال این طرز تفکر هنوز هست چیزهایی بیشتری برای همه دخترا هست که حتی فکرکردن بهش مغزم رو مثل خوره میخوره اگه مایل بودید کامل براتون میگم.... من شهامت دارم ولی چند مسئله جلوم رو میگیره: یکی اینکه مادرم مریضی قلبی داره نمی خوام با پافشاری روی کارم بیشتر عصبانیش کنم و مریضیش بیشتر بشه یکی دیگه هم الان واسه این جرم همه موچین های تو خونه مخفی شده، کرم من مخفی شده حتی بعضی وقتا یواشکی میاد تو اتاق ببینه من چیکار میکنم و دیگر اینکه اصلا فرصت دفاع به من ندادند چند تا جواب تیز دادم وضع خیلی، خیلی بدتر شد که باعث شد الان کاملا پشیمون شم به حدی جو رو سنگین کردن به حدی مثل یه مجرم باهام برخورد میشه دیگه حوصله ندارم به حدی آدم رو تحقیر میکنن که آدم خودش هم باورش میشه گناهی کرده پیش خودم میگم واقعا چند تار مو ارزش این همه بدرفتاریو داشت؟ دیروز یکی از دوستام از زندگیش تعریف میکرد اون میگفت : "پسرخاله ام خونه مون مهمان بوده من خیلی کار داشتم فقط آخر شب چند دقیقه فرصت کردم تو جمع بشینم و با پسر خاله ام حرف بزنم همین طوری که حرف زدم متوجه اشارات پدرم شدم که میگفت بیا این طرف وحرف نزن! بعد از اینکه پسرخاله ام رفت دیدم بابام به مامانم میگه این دختره داره آبرومونو میبره" دوستم میگفت : "تا صبح گریه کردم آخر سر گفتم شاید من به پسرخاله ام علاقه پیدا کردم خودم خبر ندارم و پدرم فهمیده" یه لحظه خنده ام گرفت حالا منم میگم نکنه کار بدی کردم خودم خبر ندارم که مجازاتش اینقدر سخته.......... شاید الان نمیدونید که من چه حسی دارم یا باید دزدکی آرایش کنم یا اصلا آرایش نکنم اگه آرایش نکنم به حدی روحیم بد میشه حتی حوصله درس خوندن هم ندارم وقتی هم دزدکی آرایش میکنم هر لحظه دلهره اینکه مبادا وارد اتاق بشه دوباره شروع کنهههههه مغزم رو داغون میکنه میدونم شما از دلسوزی میخواهید با مادرم تماس بگیرید ولی من مادرم رو بهتر میشناسم اگه شما براش نامه بدید وضع برای من بدتر میشه و لج میکنه ازتون ممنونم، اون زبان فارسی خوب بلد نیست، فکر نکنم شما هم ترکی بلد باشید. این یه نمونه از ظلم هایی بود که به یه دختر میشه از اینکه حرفام رو شنیدید ممنون
پرستو عزیز سلام، در جواب به نامه دوم ببخشید از اینکه با تأخیر جواب نامه دومت را مینویسم، . من در آینده تلاش میکنم به شکل گفتگوی سایت با کارشناسان در عرصه مسائل حقوق زنان این مسئله را دنبال کنم. برای این منظور احتیاج به فاکت و معلومات بیشتر دارم، همانطور که اشاره کرده ای در این رابطه معلومات زیادی داری. در حد امکان برایم بنویس، این بی حقوقی ها و تبعیضهای که از طرف خانواده به زنان و دختران روا میشود، شکلهای متفاوتش چگونه است؟ آیا اگر مقاومتی در مقابل بی حقوقی ها شکل بگیرد چه اتفاقی می افتد؟ شما نوشته اید مادرت مریضی قلبی دارد اگر مقاومت کنید وضعش بدتر میشود، آیا اگر مریضی قلبی نمیبود بهانه ای دیگر برای عدم مقاومت پیدا نمیشد؟ آیا این تمکین کردنها ناشی از سنت های عقبمانده جامعه نیست که زنان باید سر بزیر باشند تا آبرویشان برده نشود؟ بنظر تو عدم ازدواج چقدر علت بر بی حقوقی بیشتر میشود؟ من احساس میکنم ازدواج تبعیض را از بین نمیبرد، شکلش عوض میشود. دوست دارم در حد امکان هرچی که میدانید برایم بنویسید. برایت آرزوی موفقیت دارم. رضا کمانگر
آقای کمانگر سلام در جواب سئوالتون باید بگم ما اینجا از 1000 طرف اعصابمون خورد هست جامعه- دانشگاه- خیابان – غر زدن ها خانواده - همه چیز به حدی آدم به تنگا میرسه که میگیم وقتی تو خونه هستیم حداقل کمتر غر زدن بشنویم و کاری که باهاش مخالفن رو انجام ندیم تا راحتمون بزارن از غر زدن بیزارم به این نتیجه رسیدم که ازدواج بهترین راه برای فرار از این وضعیت نیست ولی تنها راه است چون از همه طرف درها بسته است راست میگید من مریضی قلبی مامانم رو بهونه کردم ولی مامان من با همه زنهایی که میشناسم و حتی با خاله هام فرق داره مادر من دست بزن داره از بچگی ما رو زده و از همه چی ترسونده یادمه خواهر بزرگم رو قبل اینکه ازدواج کنه خیلی کتک میزد یه بار هم چند سال پیش جلوی چشم همه اقوام خواهر کوچکم رو زد اون روز هم به طرز خیلی وحشتناکی موهای منو کشید خوب آدم میگه به درک بزنه ولی به آدم خیلی توهین میشه باید بیصدا زیر دستش وایسی یا با شلنگ یا چوب میزنه و محدودیت پشت محدودیت اگه هم نزنه اینقدر داد وهوار میکشه که دوست دارم کر مادر زاد بودم و هیچی نمیشنیدم یه بار منو زد بعد به خاله ام گفت اونم می خندید باور میکنید به خاطر این مسئله یه بار به طور جدی تصمیم به خودکشی گرفتم بگذریم یادش می افتم حالم بد میشه (ولی الان کتک کاریهاش خیلی کمتر شده نمیدونم شاید ما خیلی بزرگتر شدیم؟) همین امروز برای عروسی پسر عمه ام لباس خریدم آستر لباس رو آوردم مامانم بدوزه اون جوری که میخواستم به مامانم میگفتم بدوزه همش غر میزد و توهین میکرد و میگفت این لباس نیست شما دارید ادا در میارید(لباس دختر باید سنگین باشه) چندتا حرف آبدار هم زد که خیلی راحت شخصیت من و زیر سوال برد ببینید تو مسائل خیلی کوچیک هم دختر آقا بالاسر داره شما یه موجود رو تصور کنید که چند طرف بهش فشار وارد میشه – خانواده – جامعه – دولت – سنت – دانشگاه- این دختر چطور باید فریاد بزنه اگه مقاومتی صورت بگیره شدیدا سرکوب میشه به نظرتون من چطور مقاومت کنم؟ چه جوری دفاع کنم ؟ هنوز جواب سلام منو نمیده همه چیز به کنار بی خیالی های پدرم هم به کنار یه بار خانواگی با ماشین رفتیم گردش دلم خیلی گرفته بود موقع برگشت (همیشه بابام از اطراف شهر برمیگرده) اون شب گفتم بابا از وسط شهر برو یه جور دلتنگی دوست داشتم اون شب میدان شهر رو ببینم بابام هم از وسط شهر اومد همین که می اومدیم یه هو چند موتور سوار از کنارمون عبور کردن بابام خیلی راحت برگشت گفت پرستو به خاطر این لات و لوتها دوست داره از وسط شهر بگذریم این حرفش تا مغز استخوانم رو آتیش زد خیلی راحت بهم توهین کرد اینا عوض شدنی نیستن از اون بار خیلی کم باهاشون گردش میرم همش خونه هستم اگر هم برم اصلا نظر نمیدم که از کجا بریم یا به کجا بریم مثل یه مرده یه نوع مرده متحرک،مطمئنم وقتی اینا رو میخونید به خیال بافی من ایمان میارید مگه میشه تو قرن 21 و این حرفا؟؟؟؟ آقای کمانگر پدر من از بی توجهی و اینکه هنوز توی سالهای 55،56 مونده هیچ تغییری نکرده اون خیلی راحت بدون اینکه متوجه باشه یا کارش عمدی باشه هزار بار جلو دیگران منو مسخره کرده......... این یه نمونه از حرف هاست که آدم واقعا خودش و کنار میکشه که پیش گیری بشه ازتکرار اتفاق و هر جا اونا هستن من نباشم یکی از دوستام دیروز اومده بود پیشم از غر زدن خانواده گله میکرد و گریه میکرد میگفت به آخر خط رسیدم............... اشکال مختلف این بی حقوقی ها را در چند نمونه براتون میگم اول مسئله ای که میخوام براتون بگم مسئله استقلال هستش برای اینکه از استقلال بگم باید یه چیزیایی رو توضیح بدم: من و دوستام به خودمون میگیم نسل سوخته: وقتی کنکور شرکت کردیم به حدی تعداد شرکت کننده زیاد بود قبولی تو کنکور سخت بود که با همه تلاشی که میکردیم بازم کنکور قبول نمی شدیم من حالا خودمو نمیگم ولی دوستام بودن که شبانه روز فقط 3 ساعت میخوابیدن و شدید درس میخوندن و کنکور قبول نمیشدن چون هیچ راه دیگه هم نبود بازم برای سال بعد می خوندیم بازم قبول نمیشدیم دیگه خودتون تصور کنید وضعیت روحیه ما چه جور بود؟ به جای جوانی کردن تو ایام جوانی همش غصه بود البته این غصه شامل حال قشر مرفه که پول داشتن نمیشد چون خیلی راحت وارد دانشگاه آزاد میشدن و از طریق پول مدرک میگرفتن بازم ما میموندیم قشر فقیر و بدبخت جامعه من خودم تو سن 24 سالگی دانشگاه قبول شدم و اگه زرنگ باشم تو سن 28 سالگی فارغ التحصیل میشم تازه الان دیگه مدرک لیسانس هیچ اعتباری نداره هیچ جا نمی تونی کار پیدا کنی خوب من تو سن 28 سالگی بازم پا در هوا میخوام چیکار کنم؟ حالا بریم سر استقلال: من تو این سن با تمام وجودم میخوام مستقل باشم می خوام برای خودم زندگی کنم نمی خوام با خانواده باشم نه که خانواده ام بد باشن اصلا، ولی آدم یه وقت هایی می خواد برای خودش باشه می خوام تنها زندگی کنم میخوام هر کاری که دوست دارم انجام بدم میخوام برای خودم غذا درست کنم می خوام مال خودم باشم این توقع زیادیه؟ اولا: اصلا خانواده نمیزارن یه دختر از خانواده جدا بشه و تنها زندگی کنه اصلا نمی تونه برای تنهایی خودش تصمیم بگیره دوما اگه من الان بخوام مستقل شم چیکار کنم با این مدرک هیچ جا کار نمی تونم پیدا کنم که رو پای خودم بایستم و درآمدی داشته باشم نمی تونم جایی رو اجاره کنم یعنی در تبریز اصلا نمیشه و چنین موردی که یه دختر تنها زندگی کنه اصلا در تبریز وجود نداره من الان دارم خیلی ساده توضیح میدم باور کنید خیلی سخته که آدم با تمام وجودش احساس کنه که به استقلال (تنها زندگی کردن) احتیاج داره ولی نمی تونه جدا شه هر چند سنشم بالا باشه – دخترهایی هم که درآمد دارن خانواده بهشون اجازه نمیده که تنها زندگی کنن حالا چه برسه به من بیچاره که هیچ درآمدی ندارم من تازه تو سن 28 سالگی میفهمم که هیچ آینده ای ندارم بازم نا امید تر از همیشه میدونید با وجود شرایطی که الان به سر میبرم هیچ راهی باقی نمی مونه به غیر اینکه منتظر یه نفر باشم بیاد منو یه جوری مستقل کنه یه جوری که آدم مستقل باشه و برای خودش زندگی کنه حالا بحث ازدواج میاد وسط اینجا خیلی وضع بدتر میشه چون دختر نباید خودش انتخاب کنه باید انتخاب بشه باید عین یک ویترین مغازه تو خونه بنشینه و یه سری بیان ببینن و انتخاب کنن البته همه اینطوری نیستن ولی موردهایی مثل من هم وجود داره این به طرز تفکر پسرا هم بر میگرده اگه با پسری ارتباط برقرار کنی و بخوای برای ازدواج باهاش آشنا بشی اون پسر حداکثر سو استفاده رو میکنه و در آخر سر دختر رو به کنار میزنه چون معتقدند اگه دختری جواب رفاقتشونو بده دختر بدیه پس اگه یه دختر قصد ازدواج داشته باشه باید تو خونه بشینه تا یکی از راه برسه و از این وضع نجاتش بده شما راست میگید بازم شکل تبعیض فرق میکنه این بار اگه یه پسر بی فرهنگ نسیبمون بشه باید زیر سلطه یه مرد باشیم بازم بدبختی شروع میشه و اگر هم یه مرد خوب نسیبمون بشه که کمی آزادی زن رو رعایت کنیم چون تا حالا آزادی ندیدیم فکر میکنیم از بالای کوه افتادیم خودمونو میگیریم بازم عرصه رو برای مرد بیچاره تنگ میکنیم خوب چیکار کنیم؟ تا حالا آزادی ندیدیم نمیدونیم چطور استفاده کنیم فکر میکنیم از خوبی خودمون هستش که مرد داره بهمون احترام میزاره فکر نمیکنیم که همه انسانها مسئول هستن حق دیگران رو رعایت کنن.... در شرایط که الان هست تنها راه رهایی از این وضع ازدواج هست خانوده وقتی دیگه دست از سرت می بردارن که ازدواج کرده باشی و خطری برای اونا نداشته باشی مامانم این مدت به داییم میگفت فقط ازدواج سنتی خوبه که پسر بیاد خاستگاری و دختر قبول کنه رابطه قبل ازدواج نباید وجود داشته باشه ما این وسط هیچی نیستیم من حتی جرات ندارم بگم قصد ازدواج دارم و می خوام برم ازدواج کردن اینجا برای دختر ارزش شده یه مثال براتون بزنم : خواهر کوچکم کارمند یه اداره هستش یه عمه دارم که هم سن من هستش ازدواج کرده و الان یه بچه هم داره خواهرم رو تو خیابون میبینه میاد سلام کنه و خواهرم اصلا متوجه نمیشه راهش رو کج میکنه عمه هم فکر میکنه خواهرم داره خودشو میگیره یه مدت گذشت اومد خونمون و گله کرد که دخترتون کم محلی کرده بعد گفت اون همین که میره سرکار خودشو میگیره اگه اون کار داره خوب منم شوهر کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی شوهر کردن اون برابر با چند سال درس خوندن، سختی و غربت کشیدن خواهربیچاره من......؟؟؟!!!!؟؟؟؟ من خودم ازدواج کردن رو رهایی از مشکلات نمیدونم ولی این مدت که اعصابم خورد شده بود و تو خونه دعوا بود تصمیم گرفتم ازدواج کنم گفتم اول نفر از راه برسه باهاش ازدواج میکنم فقط منو ببره خلاص بشم حتی میگفتم اگه معتاد هم باشه برام مهم نیست ولی الان از این حرفم پشیمون هستم حالا تو این جامعه منو یه دختر ترشیده میدونن چون ازدواج نکردم پس دختر بد و زشتی بودم که انتخاب نشدم مورد دیگه رابطه داشتن با پسر هستش که شدیدا قدغن میشه البته بازم بگم این برای یه عده هستش و همه این مشکل رو ندارن باور میکنید از بچگی اینقدر از پسرا منو ترسونده بودن که از موجودی به نام پسر وحشت داشتم نمیتونستم باهاشون حرف بزنم تا حالا که تو دانشگاه یه کم این روابط برام عادی شده (خانواده- مدرسه – معلم و....) همه میگفتن مواظب باش....... البته راست میگفتن چون پسرها خیلی بی جنبه هستن دختری که به خودشون جواب مثبت داده و دوستشون شده حتی اگر خیلی خوب باشه برای ازدواج قبول ندارن میگن اگه جواب منو داد حتما جواب بعدی رو هم میده واقعا رو مغز پسرا باید یه عمل فرهنگی قرار بگیره حتی به عنوان یه دوست ساده هم قبول ندارن حتما باید سواستفاده کنن تازه پیش همه جار میزنن " فلان دختر رو میشناسی دوست من شده خرش کردم"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه دختر با هزار ترس و لرز با پسر مورد علاقه اش میره بیرون مبادا یکی اونو نبینه و آبروش بره یا باید از مامور گشت بترسه که نگیرن و ببرن کلانتری یا از یکی از اقوام که نبینه و جار نزنه (همه چی رو آبرو دختر خلاصه میشه و برای پسر مهم نیست) من تا به این سن رسیدم جرات نکردم تا حالا با پسری بیرون برم چون مطمدنم مامان و بابام منو حتما میکشن و تو خونه زندانی میکنن خواهر کوچکم خیلی وقتا پیش تو دوران دبیرستان یه پسر مزاحمش میشد خانواده فهمیدند اگه بدونید چه بلایی سر خواهرم آوردن می گفتن حتما تو کاری کردی که اون پسر مزاحم شده خلاصه .................. یکی از دوستای مدرسه ام یه بار برام کادو خرید خواهر بزرگم برگشت وخیلی راحت گفت اینو کی برات خریده دروغ میگی دختر نخریده اینو یه پسر خریده من باید چی جواب میدادم؟نه واقعا این مردم باید چند نسلشون فداشه تا........ مورد دیگه اینکه دختر نباید شاد باشه اگه شاد باشه حتما دختر جلفی هست و چیزی زیر سرشه نباید تو خیابون تو اتوبوس بخنده چون همه اعم از زن و مرد چپ، چپ نگاش میکنن و پشت سرش حرف در میارن (آدم الاف اینجا زیاده که دنبال حرف در آوردن برای این و آن هستن البته که دخترا سوژه خوبی براشون میشن) من خودم وقتی دبیرستان میرفتم بارها شاهد تهدیدهای مادرم و مدرسه بودم که مبادا موهایت از مقنعه بیرون بیاد مبادا تو کوچه - خیابون بخندی و هزار مبادای دیگه به هیچ عنوان اجازه بیرون رفتن با دوستام رو نداشتم یادمه دیپلم گرفته بودم مامانم اصلا اجازه نمیداد برم بیرون یا دزدکی میرفتم دختر حق نداره دیر وقت بیرون بره وقتی هم اعتراض میکنی میگن ما به تو اعتماد داریم ولی به جامعه اعتماد نداریم (به نظرتون مسخره نیست؟) جامعه هم: مردها خیلی راحت به خودشون اجازه میدن به دختری که بیشتر به خودش رسیده هر پیشنهادیو بدن و خیلی راحت تو خیابون تو جاهای عمومی براش مزاحمت ایجاد میکنن مطمئنا خانواده خیرخواه دختر هستن وقتی جامعه رو اینطور میبینن دختر رو محدود میکنن که مشکلی براش پیش نیاد(البته شورش رو هم در آوردن) شرمم میاد بگم که من حتی تو تاکسی بی حرمتی از طرف راننده تاکسی دیدم چه برسه به پسرای تازه به دوران رسیده................ یه دختر به تنهایی حق مسافرت نداره چون گرگها تو راه در کمین دختر هستن جالب اینکه تو جامعه ما به فکر از بین بردن گرگها نیستن بلکه به فکر محدودکردن هر چه بیشتر دخترا هستن که سر راه گرگها قرار نگیرن( گرگ منظورم انسانهای گرگ صفت که در کمین دخترها به سر میبرن هستن)
و در آخر چیزی که می خوام براتون بگم قبلش می خوام ازتون معذرت بخوام که اینارو دارم میگم ولی خیلی فکر کردم و نتیجه گرفتم یکی باید این مسئله رو بگه با دختر مثل یه کالا برخورد میشه به حدی که وقتی دختری رو برای ازدواج انتخاب میکنن قبلش دختر رو به دکتر می برن که دکتر دختر رو معاینه کنه و ببینه که دختر سالم باشه و دست نخورده باشه اگه چنین چیزی نباشه آبروی دختر رفته و اصلا مورد خوبی برای ازدواج نیست دقیقا مثل یه لباس که آدم میره از مغازه می خره اول خوب نگاش میکنه مبادا ..... قبل اینکه رو شخصیت دختر تصمیم بگیرن باید دختر ثابت کنه که باکره هستش و هیچ رابطه جنسی نداشته این موضوع رو که دارم میگم در همه جا هست بارها مقالاتی از دخترهای تهران خوندم که این مشکل رو دارن. حتی دخترهای تهرانی قبل ازدواج میرن عمل ترمیم پرده بکارت میکنن که کسی نفهمه از قبل رابطه داشتن (پسرها اینو بهونه میکنن که خانواده تعصب دارن و دختر باید باکره باشه ولی این حرفا الکیه پسرا اصلا یه دختر که باکره نباشه قبول ندارن ) یه دختر تا وقتی ازدواج نکرده هر چند هم طول بکشه حق نداره از نظر جنسی ارضا بشه باید کاملا این نیاز تو وجودش سرکوب بشه همه دخترهای فامیل و همه دوستام قبل ازدواج توسط دکتر معاینه شدن به نظرتون این توهین به یک زن نیست؟ تازه خود پسرا یه دختر بدون پرده بکارت را قبول نمی کنن حتی به این فکر نمی کنن که شاید اتفاقی از قبیل افتادن، ورزش و.... افتاده باشه و یا حتی این دختر با هیچ پسری رابطه نا مشروع نداشته فقط خیلی طبیعی به خاطر گرم بودن حس جنسی دست به خود ارضایی زده باشه خود ارضایی برای یه دختر یه جرم نابخشودنیه حتی خود دخترا هم شدیدا این میل رو تکذیب میکنن (با وجود اینکه تو وجود همه هست) من پسرای فامیل رو براتون مثال میزنم که خیلی هاشون ادعای آزادی طلبی و مساوی بودن حقوق زن و مرد دارن ولی هیچ کدوم یه دختر که باکره نباشه رو قبول ندارن!!!!!!!! اصلا به دنبال دلیلش هم نیستن قبل ازدواج باید دختر معاینه بشه بعد پا تو خونه شوهر بزاره البته این رسم تو قدیما هم بود نمی دونم یادتون هست یا نه رسم (شب زفاف) فقط الان مدرن تر شده و شده "معاینه پزشکی " همه دخترا از این مسئله میترسن ولی همه مجبورن اول بار امتحان کنن اونم نه برای خودشناسی بلکه برای ثابت کردن به دیگران که من سالمم و تا حالا هیچ رابطه ای نداشتم وقتی دختر معاینه میشه مادر داماد و خواهر داماد امضا میدن خوانواده دو طرف هستن (از این سنت متنفرم) من به نجابت اعتقاد دارم ولی این رو یه توهین میدونم که دختر معاینه بشه خانواده داماد ببین به خانواده چه ربطی داره ؟ این مسئله کاملا خصوصی هستش نمیدنم این همه حرف من چقدر برای شما جدید جالب تکراری یا ممکن و غیر ممکن بود ولی خیلی چیزهادیگه هست که شاید جالب باشه اینجا ایران و سنت و قانون نانوشته حاکم عین افسانه ها که سینه به سینه نقل میشه 17.12.2008
www.r-kamangar.com |